قبيله عشق
باران مي‌بارد، درست به زيبايي خود باران، شايد هم نه! بلكه به زيبايي تو
تا باشد كه لطافت باران بودنش را، در پيشگاه تو به تماشا بگذارد.
روزها می‌آيند و می‌گذرند، اما ما از خود نمی‌پرسيم كه بوديم و چه كرديم؟
به خود نمي‌گوييم: شايد كه در اين نزديكي ما خفته باشد يتيمي تشنه
و
شايد پسركي بي‌كس از اندوه سر بر بالش خيابان گذاشته باشد
آري روزها می‌آيند و مي‌روند.
و ما انسان‌ها
 كماكان چون نياكانمان كه حرمت “محبت“ را پاس نداشتند
عشق را در پاي سرو و صنوبر قربان مي‌كنيم و نيرنگ‌كنان نداي واانفسنا را در مي‌دهيم
به راستي كه روزگار غريبي است نازنين
از تو مي‌پرسم: آيا اميدي هست در اين وادي سرگردان؟
تو با آن چشم‌هاي مخمورت جلو می‌آيي و مي‌گويي
منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن......منم كه ديده نيالوده‌ام به بد ديدن
وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم......كه در كيش ما كافريست رنجاندن
اما افسوس كه صدا در گلويت مي‌خشكد، چرا كه تو از تبار عشقي
تو از قبيله عشق آمده‌اي... از پيش اهورا... از اسطوره سياوشان و از بارگاه قديسان
اما من چه؟
مني كه هنوز نه سياوش مي‌شناسم، نه تو را و نه عشق را و نه تبار عشق را؟
اما خوب مي‌دانم كه دلم تو را چشم در شبانگاهان به راه است
پس او را پذيرا باش كه به ميهماني قبيله عشق آمده است
باقي بقايتان
/ 0 نظر / 8 بازدید