ايران‌مهر

دلتنگي هاي ني رها شده از نيستان

 

سلام در اين روزهاي واپسين
در اين روزي كه تا فردا فاصله‌اي ندارد
دلم از هيجان در درون سينه‌ام چنان مي تپد كه گوييا لحظه‌هاي واپسين عمر را طي مي‌كند
و من در اين وادي حيران كه نتيجه‌اش از قبل برايم مشخص نيست بايد بگويم كه من نيستم
و تو به انتظار مي‌نشيني
به اميد آنكه دوباره زاده شوم
لاي دفترچه خاطراتت را
باز مي‌كني
ورق مي‌زني، خسته نمي‌شوي
باز هم ورق مي‌زني
مرا زير آوار چندين واژه متروك
پيدا مي‌كني
دستم را مي‌گيري
بلند مي‌كني و مي‌تكانيم
از من قول مي‌گيري كه ديگر
دستت را رها نكنم
كه ديگر گم نشوم
گاه
هيچگاه
هيچگاه
هيچگاه بي‌تو
جايي نروم
من مي‌خندم
مي‌خندم بي‌آنكه بدانم براي چه؟
كمي بعد
باد اوراق كهنه دفتر را مي‌برد
دور، دور ، دور
حال من رفته‌ام
رها شده در باد
و اين بار تو هستي كه مي خندي
مي‌خندي بي آنكه بداني براي چه؟
 

               

 

                                                                             

 

 

 

+   علی مومن‌ لو ; ۱:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۳/۸

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir