ايران‌مهر

دلتنگي هاي ني رها شده از نيستان

 

ياد باد آن روزگاران ياد باد

ارديبهشت ۸۱ بود كه به اتفاق اميد شريف موسوی گفت‌وگويی تفضيلی با مسعود كيميايی انجام داديم. حيفم آمد كه اين خبر در  متن وبلاگم قرار نگيرد با هم يكبار ديگر اين گفت وگو را مرور می‌كنيم.

 

 

Loading ...
قيصر فرياد اعتراص زمانه است

به سينماي ملي اعتقاد دارم، البته نه فقط در حوزه سينما؛ چون اگر ادبيات ملي نداشته باشيم، سينماي ملي نيز نخواهيم داشت، كما اين كه هنرها، هيچ كدام تخصصي نبوده و در يك فريم خاص نمي‌گنجند.
مسعود كيميايي، كارگردان سينما در گفت‌وگو با خبرنگار سينمايي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) با اشاره به مطلب بالا افزود: هنر به دليل عام بودن با جامعه ارتباط دارد؛ البته اين عام بودن از حيطه تفكر نيست، بلكه به معني سينماي ملي است؛ چون اگر قرار باشد ما اين سينما را تعريف كنيم، تعاريف ما بستگي تام با جغرافياي محل سكونت كه داراي تاريخ، جمعيت، جغرافيا و مردم است خواهد داشت و بديهي است، اين پيكره عظيم جمعي با يك زباني تكلم نموده كه گذشته و تاريخ دارد.
وي ادامه داد: هنرمند با تمام دانسته‌هايش متعلق به اين پيكره بوده و نمي‌تواند از اين امر جدا باشد؛ اگر فردا هم بخواهد اعلام كند من “جهان وطنم”، باز هم قادر به اين كار نيست، چون اين خواسته فقط يك جمله است. از سوي ديگر جمله‌هايي وجود دارند كه هميشه با آن‌ها درگير هستيم و من اسم آن را “جمله‌هاي بوتيكي“ گذاشته‌ام كه عمده آن‌ها “مصارف پز“ دارند.
كارگردان ”اعتراض” افزود: به طور قطع هنر زبان، مهمترين دريافت، تشريح و برآيند ساختاري است كه بخش اعظم دموكراسي را تشكيل مي‌دهد؛ گوهر هنر را هنرمند نمايندگي مي‌كند و روند آن يا فرهنگ و جريان، زماني خواهد بود. اين تعريفي است كه از سينماي ملي بايد داشته باشيم؛ نه تنها در سينماي ملي كه در همه هنرهاي ما، داشته‌هاي ما هنرمندان به عنوان هنرمند است كه اگر قرار است گفته شود، بايد ترجمه زباني باشد كه زبان تاريخي و ملي است.
مسعود كيميايي در ارتباط با “بود يا نبود“ سينماي ملي در كشور اظهار داشت: اگر با اين تعريف به سينما نگاه كنيم، از دوره “خشت و آينه“، “شب غوزي“ و “جنوب شهر“ به دوره‌اي از سينما با آثاري چون “گل نسا“، “مهتاب خونين“ و فيلم‌هايي مي‌رسيم كه به سمت رئاليزم اجتماعي در حركت بودند؛ حضور سينماي ديگري كه سينما هم نبود، سايه سياهي را بر روي رئاليزم‌هاي اجتماعي موجود در رمان‌ها كشيد.
وي ادامه داد: به عنوان نمونه اگر “گل‌هايي كه روي جهنم مي‌روييد” نوشته‌ي محمد مسعود را مطالعه كنيد، پي مي‌بريد كه اين سينما با قصه‌هاي آن روزگار تداخل داشته و داراي كانسپت و ديدگاه مشترك هستند؛ منتهي هر چه جلو مي‌آ‌ييم، ادبيات ما از سينما جدا شده و داراي ادبيات فيلم نوشتاري مي‌شود كه با ادبيات كشور همخواني ندارد. به همين دليل از هم ديگر دور مي‌شوند؛ اين امر به واقع گسست سينماي ملي از سينماي تقليدي است كه در مونتاژ و انتخاب موضوع تنها نيست، چون آن مفهوم ساختاري از ملي بودن جدا شده و به صورت تقليدي، هستي خود را از دست مي‌دهد.
كارگردان “سلطان“ افزود: به عنوان نمونه “قيصر“ فيلمي پليسي - ايراني بود و در دوره خود به شدت معتقد بر رئاليزم اجتماعي است كه به مسايل طبقات حاشيه نشين هميشه معترض پرداخته است؛ لذا اگر هر نوع حق گيري ديده مي‌شود، توسط طبقات حاشيه نشين صورت مي‌گيرد كه سپاه ذخيره‌ي حق گيري هستند؛ حال اسمش را انقلاب بگذاريم يا نگذاريم، اگر اين حركت، وارد جريانات اجتماعي شده و بعد از ثبات و ماندگاري، تبديل به تفكر شود، خطر آفرين است.
كيميايي، با اشاره به پالايش اين حركت توسط خود جريان، ثبات آن را عامل تبديل شدن به تكنو كرات دانست و نبود معماري اجتماعي براي حركت دولتي را پيامد عدم وجود اين ثبات دانسته و افزود: اگر جريان سياسي و حركات سياسي موفق نباشند و در سرزميني با وسعت خاص، سياست‌ها اجرا نشوند، خط قرمز بزرگي به نام قدرت اقتصادي وجود خواهد داشت كه به دليل ماهيت و خصلت خود در سطوح بالا، سياست را خريده و آدم‌هايش را مي‌فروشد؛ لذا اجراي سياسي، بايستي با قدرت اقتصادي به جهت عدم قدرت يابي مبارزه كرده و آن را در اختيار تكنوكرات سياسي قرار دهد، چون اقتصاد لجام گسيخته، اين تخريبات را به دليل فاصله‌هاي طبقاتي كه ايجاد شده با خود به همراه آورده است.
وي ادامه داد: يك اقتصاد خودمختار وحشي و به شدت تسليم به خصلت‌هاي خود، يعني خريد و فروش طبقات، وقتي از هم ديگر جدا شوند، خصلت‌هاي اجتماعي از بين رفته و خصايل جامعه شناسي تعويض مي‌شوند، چون، جوامع كه به خصلت‌هاي اجتماعي خود جامعه حركت‌هايي غيرقابل پيش بيني دارند، تسليم مي‌شوند؛ جامعه شناسي كه نگاهش به جامعه در خصلت حركت‌هاي غيرقابل كنترل بوده و زمينه تصميم‌گيري مطالعاتش به اين نقطه است دچار تزلزل مي‌گردد.
كارگردان فيلم “دندان مار“ افزود: اين خصايل چندگانه از اقتصادي است كه هر آن چه را وارد مي‌شود خريد و فروش مي‌كند؛ به طور طبيعي خصايل سرمايه‌داري نيز در اين روزگار، تفكر و عقايد را هم به دليل خصلتش خريداري مي‌كند، لذا كنترل اين امر تا حدودي مشكل ساز خواهد بود.
مسعود كيميايي پيرامون نمادهاي ملموس سينماي اجتماعي دوران حاضر اظهار داشت: سينماي ايران روي رود پرخروش اجتماعي كه ما بر آن قرار داشته و به سامان آن مي‌انديشيم، قايق كوچكي دارد. جايي‌ كه بايستي خودش داراي تفكري براي جامعه بوده و مسير روبه پيشرفت را طي كند، تسليم آگاهي و هنر عام شده است؛ انديشيدن به فروش فيلم جهت تضمين توليد فيلم‌هاي بعدي در حقيقت تسليم شدن به تفكر عام در قالب‌ موضوعاتي چون صيغه، خيانت، مشكل معشوقه داشتن قانوني و ... مي‌باشد.
وي افزود: در ارتباط با مسايلي كه وجود داشته و معتقد به رئاليزم اجتماعي هستيم، اين مسايل از تلويزيون و رسانه‌ها بوجود مي‌آيند! حال دليل اتفاقاتي كه رخ مي‌دهد چيست؟ جواب اين سوال عدم زندگي خصوصي هنرمند در سينما است؛ چون هنر در زندگي خصوصي تمام مسايلي را كه بايد داشته باشد دارد؛ به عنوان نمونه هنرمند اخلاق اجتماعي را در جامعه رعايت مي‌كند، ولي زندگي خصوصي در حقيقت زير اين زندگي اجتماعي جريان دارد.
اين كارگردان سينما ادامه داد: براي همين امر بايد دروغ‌هاي اجرايي از روي جامعه برداشته شوند تا زيرساخت‌ها و زيرسازي زندگي به واقعيت نزديك شود؛ امروزه زندگي خصوصي ما نسبت به آن چه در اجتماع از خود بروز مي‌دهيم، شكاف بزرگي از دروغ دارد؛ وقتي عام از سينما بليط مي‌خرد، سينما نيز بايستي رعايت عام را بكند، پس نمي‌تواند قدمي را به جلو بردارد. ما داراي آگاهي عام، جمعي و اجتماعي هستيم؛ حتي اگر اين هنرها در حيطه آگاهي اجتماعي باشند، به اين نكته نزديكتر هستند تا اين كه در انبان تاريخي و فرهنگي قرار گيرند.
مسعود كيميايي گفت: به عنوان نمونه، طيف جوان امروز زندگي چندگانه دارند، جواناني كه بخش عمده‌اي از قدرت پيكره جمعي و مليت را تشكيل مي‌دهند، چرا بايد چند گانه زيسته و اجراهاي دروغ از خود نشان دهند؟ مگر اين اجراها در اين تمرينات تبديل به ذات نمي‌شود؟ قطعا اين كار صورت مي‌گيرد و مهمترين اين مسايل مسئله جنسي و رعايت تندي است، وقتي لوازم عصبيت را به جوان داده و به او مي‌گوييم عصبي نباش، اين مساله در ذات و هستي خود دوره‌اي را مي‌گذراند كه اگر تا 30 سال ندود همه چيز را از دست داده است.
وي افزود: اگر اين خصلت‌هاي دوندگي و تندي از جوان گرفته شود، در مقابل هر عكس‌العمل، بازتاب تندتري از خود نشان مي‌دهد، چون به او اجراهاي دروغ و نگاه خاصي داده شده كه به مرور ذهن وي را به اين ديدگاه سوق مي‌دهد كه اين نگاه‌ها بزرگترين تدارك براي آينده است و ما نيز به مرور به اين مساله چاشني اضافه مي‌كنيم؛ سينما و موسيقي نيز به تبع همين امر مجبور است دروغ بگويد؛ چطور صداي زن در خانه آزاد است، منتهي در بيرون از خانه قدغن؟ چطور يك مرد مي‌تواند بخواند و از عشق بگويد، ولي زن نمي‌تواند؟
كارگردان “گوزن‌ها“ افزود: ما اجرايي را مي‌گيريم كه در عمل نمي‌توانيم چيز ديگري به آن بدهيم، لذا اين مسايل تدارك عصبيت‌هاي آينده است؛ در زمينه‌ي سياست و آزادي هم وضع همين گونه است. وقتي روزنامه‌هاي 2 خردادي توقيف مي‌شوند به جاي آن‌ها ماهواره آزادانه‌تر به خانه‌ها راه مي‌يابند؛ در حالي كه در اين روزنامه‌ها هيچ مطلب ضد ملي ديده نمي‌شود، منتهي امواج ماهواره، فرهنگي را به ارمغان مي‌آورند كه بعد از 22 سال غيبت با داده‌هاي فريز شده سال 57 توليد شده‌اند.
وي در ادامه اظهار داشت: در حالي كه تحليل و بررسي‌هاي مطبوعات دستاورد و فراوري اين 22 سالي است كه به ما بينش سياسي، هنري و نقد داده است، لذا اگر اين روزنامه‌ها توقيف شوند، معناي آن گفتن اين حرف است كه منتقدان اجتماعي نقدپذير نباشند؛ چون روزنامه‌هاي آزاد، منتقد را نقدپذير و معمار اجتماعي مي‌كنند، در غير اين صورت اين لياقت را ندارند؛ چرا به حرف‌هاي گذشتگاني كه عاشق اين مرز و بومند گوش فرا داده نمي‌شود؟ هنرمند خيانتكار نبوده و هستي وي بر اين مبنا قرار گرفته كه به دليل هنر و صداقت، كمك كننده اهرم‌هاي سلطه نشود.
كارگردان “ضيافت” افزود: وقتي به فيلمساز القا مي‌شود كه به اسم سياست فرهنگي اين گونه بساز، در حقيقت اجرا را از وي گرفته‌ايم؛ چون فرهنگ با سياست‌هاي تدوين شده پيشرفت نمي‌كند؛ به دليل اين كه فرهنگ رويش خاص خود را داشته و اشتباهات خود را تصحيح مي‌كند. اين كه ما از اين نكته كم نموده و آن را به حساب آگاهي بگذاريم، نتيجه اين رخداد تبديل تصنيف، سينما، مطبوعات و ادبيات به “عام شدن“ است، چون اين‌ها بايستي عام را راضي كنند.
مسعود كيميايي در ارتباط با مختصات سينماي اجتماعي و خصوصيات بارز جدا كننده آن از سينماي اجتماعي خارج از ايران گفت: بيشتر اين تمايز در اتفاقي است كه در سينماي ايران اتفاق نيفتاده و در نگاه خسته‌ي منتقد سينماي خارج از كشور رخ داده است؛ اگر به سينماي آمريكا رجوع كنيم، متوجه مي‌شويم كه اين سينما تا سال 1960 تلاش داشت تا به هنر تبديل شود، منتهي از 1970 تا 2000 ميلادي، تلاش شده تا اين سينما از هنر خارج شده و تبديل به توليدي شود كه كمپاني‌هاي كاست ويديو و كانال‌هاي تلويزيوني را پر كند.
وي افزود: در واقع، عكسي كه شروع به حركت كرد، هنر نيست، چون روي ويديو انجام شده است؛ فيلمي كه صاحب تفكر باشد حتا اگر آسمان سياه و سفيد داشته باشد، با شما ارتباط برقرار مي كند؛ منتهي الان سينما اين گونه نيست، شما وقتي فيلم گلادياتور را ببينيد، متوجه مي‌شويد كه اين فيلم مي‌تواند روم را بسازد، زماني بود كه همين سينما قادر به اين كار نبود، لذا آن موقع مي‌توانست هنر باشد، اين فاصله، فاصله خلاقيتي است كه به كامپيوتر تقديم شده است.
كارگردان فيلم فرياد ادامه داد: زماني تصور اين بود كه داستان كريستوفر فرانك، كه اعتقاد دارد بايد دمكراسي آن چنان رشد كند كه همه ديوارها شيشه‌اي شوند، انتهاي دمكراسي است؛ ولي دمكراسي اين نيست، بلكه در مفهوم است، اين نكته تا زماني كه در تصور وجود دارد، هنر است، ولي وقتي خيال و تفكر شما به دستگاه تقديم مي‌شود، ديگر خلاقيت نيست. حال، منتقد خسته شده از چندگانگي موجود كه سينماي متفكرش سينمايي است كه روي اين دستگاه‌ها نشسته، با سينمايي برخورد مي‌كند كه ساده بوده و با انسان كار دارد، سينمايي كه به روابط انساني اهميت مي‌دهد.
كيميايي در ادامه تصريح كرد: حال تصميم اين سينما، تصميم اجتماعي نيست، بلكه آفرينش فرهنگي در بستري است كه اين آفرينش اتفاق مي‌افتد و معناي مستقلي دارد؛ رئاليزم اين است كه اگر اين سينما در جاي ديگري حركت كند، اين آفرينش فرهنگي، آن معنا را نمي‌دهد؛ من شك دارم كه منتقد سينما يا فستيوال‌گر آيا به اين نكته توجه دارد يا آن قدر شيفته اين سينما شده و عصبي است كه خود را در بست در اختيار سينمايي قرار داده كه جور ديگري است. به اين معنا كه يك حس شخصي است و برآمده از آن كشور، لذا اين آفرينش فرهنگي در اين بستر اجتماعي كه رئاليزم و هنر ساخته مخاطبش است، پس مي‌تواند به غرب صادر شود؛ ولي اگر قضاوتي غير از اين باشد، دروغ بوده و با حساب و كتاب انجام شده است.

مسعود كيميايي تاكيد كرد: به عقيده من امكان ندارد سينماي مدال، بدون هنر رئاليزم اجتماعي وجود داشته باشد؛ همان طوري كه هنر صاحب مدال، بدون هنر اجتماعي وجود ندارد، چون آفرينش فرهنگي در جامعه‌ي خودي متولد شده و بايستي شكل‌پذيري خاص اين جامعه را داشته باشد.
اين فيلمساز در ادامه‌ي گفت‌وگو با خبرنگار ايسنا، با اشاره به مطلب بالا افزود: اگر آفرينش‌هاي فرهنگي شكل پذيري نداشته باشند، در حقيقت سفارش تفكر است؛ چون پدر و مادر سينماي صاحب مدال، سينماي اجتماعي است، ما نمي‌توانيم سينماي متعهد داشته باشيم و تنها به صورت اثر نگاه كنيم؛ در حالي كه در سرزميني زندگي مي‌كنيم كه ساختار، براي ما مفهوم بوده و فرم نيز از اهميت خاصي برخوردار است، لذا نتيجه اين است كه صورت و مفهوم در خلاقيت يك‌ جا متولد مي‌شوند، به اين معنا كه مفهوم صورت خاص را ايجاد مي‌كند.
وي ادامه داد: اين دو آن قدر با هم هستند تا مفهوم به واقعيت تبديل گردد؛ در اين‌ صورت، هنر مفهومي از انعكاس واقعيت است والا اگر هنر تنها در فرم بگذرد، انعكاس در واقعيت نيست، چون خودش و نقدش در مه مي‌گذرد، لذا اين اثر چگونه ممكن است به مفهوم نزديك شود؟ در حالي كه شرايط زيستي، اجتماعي و تاريخي ما مفهومي بوده و صورت با او زاده مي‌شود؛ درست مثل بحثي كه در ارتباط با مساله جوانان داشتم، اگر فرم جوان گرفته شود، مفهومش زخم خورده مي‌گردد، چون وي بايد آن قدر آزادانه فكر كند تا در آگاهي كامل خود را به جامعه نشت كند.
اين كارگردان سينماي ايران در ارتباط با مضامين موجود در آثار سينماي اجتماعي ايران گفت: برخي سياست‌هاي فرهنگي باعث تهاجم فرهنگي مي‌گردد، چون وقتي فرد سياست‌گذار سياست‌هاي خود را سفارش داد، در راستاي اجراي اين سياست‌ها، بخش خلاقيت را تهديد مي‌كند؛ زيرا اگر اين سفارش به من نوعي داده شده باشد، بايد عقيده‌اي را كه سفارش شده رعايت كنم؛ اما هنرمند به شرط مستقل بودن كمك موثري به فرهنگ و زبان است، لذا هنر وقتي اجتماعي است كه مستقل باشد، يعني بايد در هنرهاي مستقل سراغ هنر اجتماعي را بگيريد؛ هم چنان كه در هنرهاي سفارشي نمي‌توان سراغ هنر اجتماعي را گرفت، چون زمينه‌ي هنرهاي اجتماعي موتور انديشه است.
وي افزود: موقعي‌ كه اين انديشه در حيطه‌ي سفارش قرار گيرد، در اجرا دچار مشكل خواهد شد، هر چند انتظار بر اين است كه هنرمند با جامعه ارتباط بگيرد، منتهي اگر بخش عام در نظر است، انديشه‌ي عام شكل مي‌يابد، اشكال هنرمندان جهان سوم نيز بيشتر در همين است.
كارگردان “فيلم تيغ و ابريشم“ ادامه داد: اگر تفكر هنرمند از فاعل فردي به فاعل فوق فردي تبديل شود، فاصله زيادي را از جامعه نمي‌گيرد، لذا جامعه هنرمنداني دارد كه به او گوش فرا مي‌دهند؛ منتهي اگر اين فاصله زياد شود از او قبول نمي‌كنند، در اين جا، فاصله‌ي نازكي وجود دارد كه هنرمند بايد در آن بايستد، هر چند كه همين “بايد ايستادن“ نيز خوب نبوده و بخشي از سانسور است، اما هنرمند در رهايي و تماس با مردم با آگاهي عام تماس مي‌گيرد كه اين تماس با خصوصيت مستقل خود هنرمند همراه است؛ ولي اگر همين هنرمند عام زده، سفارش چگونگي بر خود را بگيرد، اين “بايد“ اصل سانسور است.
كيميايي در ادامه افزود: برخي سينماگران سينماي متعهد بعد از انقلاب نيز، قهرمان فرديت يافته خود را كه نماينده‌ي خودشان بود و نماينده‌ي بايدها شكل دادند و داستاني پديد آوردند كه قهرمان فرديت يافته تحت تاثير بايدها قرار گرفت؛ لذا اين فيلم‌ها روز به روز عصبي‌تر نمايش داده مي‌شوند، چون فيلمسازان ايستا شده و فاصله‌ها روز به روز زياد مي‌شود؛ در اين ميان، حل اين مساله به يك ميانجي نياز دارد تا فيلمساز عصبي را در دامان جريان روشنفكرانه قرار دهد؛ و او را وادار سازد تا از خود چهره روشنفكرانه‌اي بروز دهد كه اين امر فرهنگ ديگري مي‌شود،‌ لذا نياز هر روز جامعه، تغيير و تحول است.
كارگردان سفر سنگ ادامه داد: آن سينمايي كه قصد برآورده كردن اين نيازها را دارد، اكنون تسليم عام زدگي شده و توان نزديكي به زندگي خصوصي انسان‌ها را ندارد؛ لذا سينماي اجتماعي خاكستري شده و لكنت زبان گرفته است؛ وقتي اين سينما خاكستري شد، بستري براي سو تفاهمات پديدار مي‌شود؛ به اين معنا كه وقتي هنرمند در زمينه‌اي خاكستري مجبور به حرف است، وسعت سو تفاهمات بيشتر شده و نشانه‌هاي هنر در دريافت و تشريح دچار سو تفاهم مي شود. منتقد نيز مشاهده مي‌كند كه دريافتش با تشريحش فرق دارد، چون اين امر منشا ايجاد ضوابط شده و نقد و حركت فعال وجود ندارد تا اثر نيز حركت فعالي داشته باشد.
اين كارگردان سينما در خصوص نمود اين قهرمان فرديت يافته در شخصيت‌هاي نقش اول آثار خود تصريح كرد: زمينه هنرهاي اجتماعي، رئاليزم اجتماعي است؛ از سوي ديگر، انسان فرديت يافته نيز، مهمترين بخش بدنه رئاليزم مي‌باشد؛ قهرمان فردي و ضدقهرمان فردي جاي بحث و بررسي دارد، چون تن رئاليزم مرهون انسان فرديت يافته است؛ ما معتقديم هر انساني براي معنا دادن به زندگي پيراموني خود تلاش دارد، حال نگاهش منفي باشد يا مثبت.
وي افزود: اين انسان معنابخشي را از زندگي پيراموني شروع كرده و به مرور تبديل به فاعل فوق فردي شده و تاثير مي‌گذارد، از سوي ديگر فاعل فوق فردي با فاعل فوق در تعامل بوده و تاثيرات متقابل دارند، به گونه‌اي كه به هنرهاي اجتماعي تبديل مي‌شوند و فاعل فردي نيز، ابتدا به فاعل فوق و سپس به فاعل اجتماعي تبديل مي‌شود، از بين اين فاعل‌ها، فاعل فردي به دليل تنها بودن، اجتماعي فكر نمي‌كند، لذا اين اثر است كه اين گونه مي‌انديشد نه انسان و قهرمان فرديت يافته، در نتيجه رئاليزم اجتماعي از طبقات شروع مي‌كند و چون اين گونه شروع مي‌كند، پس متعهد است.
كارگردان فيلم “مرسدس“ ادامه داد: اين هنر وقتي متعهد است كه در آن دايره ملتهب واقع شود، وقتي در اين دايره واقع شد، نگاهي كه سياست فرهنگي به من دارد، به عنوان انسان مستقل فرهنگي است نه دشمن، لذا بايستي نظرها را وسيع نموده و با وسعت اعمال كنيم؛ اين كه فقط “حرف صندلي مرا بزن“ سفارش نگاه اجتماعي است، در حالي كه نگاه اجتماعي نماينده داشته و از دل طبقات بيرون مي‌آيد؛ طبقاتي كه من به آن مي‌پردازم، طبقه حاشيه نشين معترضي است كه نه معترض به غرب، بلكه معترض به جريان‌هاي اجتماعي خود است.
مسعود كيميايي درباره‌ي قهرمانان معترض آثار خود اظهار داشت: اين قهرمان نماينده طبقه‌اي است كه حركت كرده و خصلت دارد، او براي معنا دادن به زندگي حضور دارد كه حضور وي نبايستي فراموش شود؛ چون حضور وي تنها به اين درد نمي‌خورد كه در مقطعي از تاريخ بيرون آمده، كشته داده و بعد از تعويض حكومت ناپديد شود.
كارگردان فيلم “گروهبان“ افزود: وقتي يك طبقه معترض اين اعتراض را به جامعه تسري مي‌دهد، جاي اين طبقه خالي است؛ اتفاقي كه رخ مي‌دهد، اگر ماندگار باشد، سهم خود را مي‌خواهد كه اگر اين سهم به طور علمي و جامعه شناسانه با آن برخورد نشود، ايجاد تشويش خواهد كرد.
اين كارگردان سينماي ايران در ارتباط با شخصيت‌هاي نخست آخرين فيلم خود (اعتراض) گفت: به طور كلي طبقات يكي بوده و اين‌ها لايه‌هاي فرهنگي طبقات به شمار مي‌آيند؛ ما نمي‌توانيم بگوييم كه يك طبقه يا لايه مهمتر است. در اعتراض نيز طبقات نزديك به هم هستند؛ نقش اول زن از يك طبقه ديگري در فضاي دمكراتيك‌تر به اين نتيجه مي‌رسد كه طبقه خود را بشكند. من هميشه گفته‌ام وظيفه انسان، شكافتن و بيرون آمدن از طبقه خاص خودش است، منتهي نبايد طبقه خود را فراموش كند، چون به طور حتم طبقه در تربيت خانوادگي و فرهنگي تاثير خاص دارد.
وي افزود: وقتي در محلي قرار گرفته‌ايم كه در آن تمرين دمكراسي واقع مي‌شود، به طور حتم فرهنگ طبقه شكني اتفاق مي‌افتد.
مسعود كيميايي درباره‌ي سرانجام قهرمانان آثار خود اظهار داشت: اين خصوصيت يك معترض به اصطلاح اسطوره نشده است. جايي‌ كه رمان بوجود مي‌آيد، جايي است كه اسطوره به تعريف ايلياد يا فردوسي متوقف شده است؛ هر چند كه معتقدم، اسطوره وجود دارد، ولي اسطوره‌اي نيست كه با ادبيات به آن بپردازيم، درست مثل انساني كه فكر مي‌كند اگر بماند، بايد خشونت كند؛ در حالي كه جامعه خشونت را نمي‌پذيرد، پس خشونت دليل بر اعتراض نيست. به عنوان نمونه، قيصر يك اسطوره است، البته اسطوره ادبيات كهن نيست، بلكه اسطوره امروز جامعه است.
كارگردان فيلم “غزل“ پيرامون بازتاب جلوگيري از انعكاس وقايع جامعه در فيلم‌ها گفت: اين امر تفكر را تعطيل و خلاقيت را خصوصي مي‌كند؛ البته خلاقيت به مرور اتفاق مي‌افتد، چون دست هنرمند نيست؛ هر چند اين امر زايمانش عقب افتاده و با خود بيماري به همراه مي‌آورد؛ معناي اين امر، بيماري هنرمند و اثري است كه با خود پديد مي‌آورد، بديهي است تفكر بيمار در هر شرايط به ضرر جامعه است.
وي افزود: در واقع، سياست‌هاي فرهنگي، تهاجم‌هاي فرهنگي را ايجاد كرده و زخم مي‌زند؛ اعتقاد دارم جامعه رو به رشد در زماني‌كه با عقيده مخالف خود، از طرف روشنفكران در تضاد قرار مي‌گيرد، بايستي آن را تبديل به خود كرده و با كمترين خونريزي به او اجازه اجرا دهد. در غير اين ‌صورت آن جرياني كه مخالف بوده جذاب شده و حيطه جذابيت‌ها را خود انتخاب مي‌كند، در نتيجه تفكر كاذبي يافته و به جامعه تسري مي‌دهد.
مسعود كيميايي در ادامه به برنامه‌هاي جديد خود اشاره كرد و گفت: ابتدا قرار بود كه فيلمي درباره ميليتاريسم در جوامع بسازم، چون در بسياري از نقاط جهان به خصوص در آمريكاي لاتين از سال 1960 تا 2000 ميلادي در طي 4 دهه، انقلاب‌هاي بي‌شماري براي دست يافتن به دمكراسي رخ داد؛ بسياري يا اتفاقاتي از اين دست، فكر مي‌كنند دمكراسي مي‌آورند و هنر انقلابي مي‌شود، در حالي كه اين طور نيست.
وي افزود: حركات اصلاح طلبانه به مرور به دمكراسي دست مي يابند، در حالي كه اصلاح طلبي انقلابي مشكلات فراواني پيش مي‌آورد؛ آمريكاي لاتين نيز به نوعي دچار اين ماجرا شد و كشورهاي مختلف در 6 سال گذشته رفرم‌هاي نيمه انقلابي را آغاز كرده‌اند كه در مقابل آن‌ها اقتدار طلبان بوروكراتيك قرار دارند؛ اگر گذر از كميت به كيفيت دولتي انجام نشود و خود گذر منطقي و مردمي نباشد، اين تسلسل هم چنان ادامه دارد؛ چون جاهايي‌كه به اين اتفاق رسيده‌اند، نظاميان حكومت را پس نمي‌دهند.
كيميايي در پايان تصريح كرد: طرحي كه من مد نظر داشتم، در واقع طرحي بود كه اگر نظامي‌گري وارد عرصه انقلابي شد و دم از دمكراسي زد، بخشي از بدنه مبارزه كرده و از تن دمكراسي خواهي جدا مي‌شود و يا حتي تبديل به فاشيسم مي‌گردد؛ چون اگر ايده‌آليزم بماند، ايده‌آليزم خود بخشي از فاشيست است، و اگر در اين مسير نمانده و حكومت را به مردم واگذار كند، كاري مشكل است. لذا قرار شد تا فيلمي را به نام “تسخير شدگان“ بدون اسم حكومت و جريان و سرزمين خاصي بسازم كه در حقيقت يك جريان جهان سومي است، البته اين اتفاق نيفتاد و ما براي ساخت اين فيلم دچار مشكلات توليد شديم.

+   علی مومن‌ لو ; ٢:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٩/۱٥

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir