ايران‌مهر

دلتنگي هاي ني رها شده از نيستان

 

ميان رفتن و ماندن مانده‌ام که رفتن بد دردی است

ميان ماندن و رفتن مانده‌ام که رفتن بد دردی است و ماندن از آن بدتر. اما چه کنم که  اگر بمانم غرور و هستيم می‌شکند و گر بروم قلبم! قلبی که مملو از عشق به کارم و  مکانی است که يک روز فاتح بزرگ آن را قطعه‌ای از بهشت خدا در زمين می‌خواند.

ميان رفتن و ماندن حيران و سرگردان مانده‌ام. چونان مسافری که در کوير گم شده دايم خدا را می‌خوانم و در اين سرابی که نزديک است روح و جسمم را در هم تنيده سازد شعرهای خداحافظی می خوانم.

عقلم می گويد که برو! اما احساسم اين احساسی که در اينجا شکفته و به بار نشسته نهيبم می‌زند که هان! تو را به طعم گس خداحافظی بمان! بمان و شکوفه کردن بهار را با تمام شکوه در اينجا  جشن بگير. بمان و ببين که ياران چگونه در حقت اجحاف کردند و روح خسته از ريای تو  را در مسلخ عشق به صليب کشيدند.

بمان که تو را صدا می زنند! چه و کی؟ نمی‌دانم. فقط می دانم که پای گذاشتن بر دريچه احساس و لگدکوب کردن احساس نامردی است. اما اين را هم می دانم که پشت پا زدن به موقعيت‌هايی که اکنون انتظارم را می‌کشد ديوانگی محض است. اما چه کنم که سرشت مرا از ديوانگی و شيدايی ساخته‌اند. خدايا خودت کمکم کن... که ميان عقل و احساس يکی را برگزينم...

+   علی مومن‌ لو ; ٥:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢۳

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir