ايران‌مهر

دلتنگي هاي ني رها شده از نيستان

 

با من بمان!
چند روزي است كه برايت چيزي ننوشته‌ام؛ چراكه احساس مي‌كردم، هميشه در كنارم هستي
اما امروز تصميم گرفتم تا دوباره برايت بنويسم آن چه را كه چند روزي است در گوشه دلم پنهان شده است
اين روزها چونان ني‌‌‌اي شده‌ام كه از نيستان جدا شده است
به هر سو كه مي‌چرخم تو را در برابر خود باز مي‌يابم
در هر نگاه زنده‌اي سوزش چشم‌هاي خمارت بر نگاهم طنين مي‌افكند
 و مي‌كند با من آني را كه نبايد بكند
مرا درين راه از خود اختياري نيست كه به ميل خود باز نيامده ام
اينجا راهي است كه جز سوختگان از تب عشق را راه نمي‌دهند
و من خود نيز مات و مبهوتم كه مرا چرا در اين وادي راه داده اند؟
پاسخ سوالم را در اين نكته مي‌يابم كه من نيز در راه تو پخته و سوخته ام
دلم ويران، قلبم از دوريت شكسته و مهجور، چشم هايم به انتظار تلاقي نگاهت و سرانجام تپش‌هاي دل سوخته‌ام براي
تو كافي است كه در اين خرابات ما را نيز مكاني دهند
به خود مي‌گويم
همي گويم و گفته‌ام بارها
بود كيش من مهر دلدارها
پرستش به مستي است در كيش مهر
برونند زين حلقه هشيارها
و تو در برابرم مي‌ايستي و نگاهم مي‌كني
هيچ نمي گويي؛ اما ايكاش كه مي‌گفتي
ومن از نگاه‌هاي شرربارت كه آتش در نيستان مي‌افكند؛ اينگونه مي‌خوانم
ما به آن گل از وفاي خويشتن دل بسته‌ايم
ورنه اين صحرا تهي از لاله سيراب نيست
آنچه ناياب است در عالم وفا و مهر ماست
ورنه در گلزار هستي سرو و گل ناياب نيست
گر تو را با ما تعلق نيست ما را شوق هست
 ور تو را بي ما صبوري هست ما را تاب نيست
 جاي آسايش چه مي جويي رهي در ملك عشق
موج را آسودگي در بحر بي پايان نيست
از اين نگاهت گريه بر چشم‌هايم نقش مي‌بندد
در طول اين مدت هميشه به خود گفته ام: تا زماني كه تو را دارم ديگر غمي ندارم
اما نمي دانم چرا گاها چنان غمي دلم را مي فشارد كه از شدت درد سراپاي وجودم مي‌سوزد
حال انكه هيچگاه  چنين حالتي را در خود سراغ نداشته ام
پير عرفانم مي گفت: اين حالت تو دليلي است بر پاكي محبتت؛ پس قدر آن را بدان
و من قدرش را دانستم
چنان كه به پاس اين قدرداني زمان را براي خود  متوقف ساختم
تا مبادا احساس كنم كه تو از برابرم عبور مي‌كني
تو هم به ياد آر

در آن لحظاتي كه با من بودي

ايستاده بودم

تا زمان

لنگ‌لنگان

از برابرم بگذرد

و اكنون در آستانه ظلمت

زمان به ريشخندم ايستاده است

تا منش از برابر او بگذرم

و در سياهي فرو شوم

به دريغ و حسرت و چشم بر قفا دوخته

در اين حسرت بر گذشته تو را در سوزش ذره‌ ذره دلم احساس مي كنم

تو بيش از اين‌ها به من نزديك شده اي

شايد هم  من و تو ديگر ما شده ايم و منيتي را ميانمان حس نمي كنيم

و اين است راز آفرينش عشق كه اين روزها چشم خود را بر آن بسته‌ايم

سال اشك

سال شك
سال روزهاي دراز و استقامت‌هاي كم
سالي كه غرورم گدايي كرد! محبتت را
سال پست
سال درد، سال عزا
سال اشك پوري
سال كبيسه
 
زنده‌گي دام نيست
عشق دام نيست
حتا مرگ دام نيست
چرا كه ياران گم شده آزادتد
آزاد و پاك
من عشقم را در سال بد يافتم
كه مي‌گويد مايوس نباش؟
من اميدم را در ياس يافتم
مهتابم را در شب
عشقم را در سال بد يافتم
و هنگامي كه داشتم خاكستر مي‌شدم
گر گرفتم
زندگي و تو با من كينه‌ها داشتيد
اما من به زندگي لبخند زدم
خاك با من دشمن بود
من بر خاك خفتم
چرا كه زندگي سياهي بيش نيست
چرا كه خاك خوب است
 
من بد بودم، اما بدي نبودم
از بدي گريختم
و دنيا مرا نفرين كرد
و سال بد در رسيد
سال اشك پوري، سال خون مرتضي، سال تاريكي
و من ستاره‌ام را يافتم، من خوبي را يافتم
به خوبي رسيدم
و شكوفه كردم
تو خوبي
و اين همه‌ي اعتراف من است
من راست گفته‌ام و گريسته‌ام
و اين بار راست مي‌گويم تا بخندم
زيرا آخرين اشك من نخستين لب‌‌‌‌‌‌خندم بود
تو خوبي
ومن بدي نبودم
تو را شناختم، تو را يافتم، تو را دريافتم و همه حرف‌هايم شعر شد
يا اين كه سبك شد
عقده‌هايم شعر شد. همه‌ي سنگيني‌ها شعرشد
بدي شعرشد، سنگ شعر شد، علف شعر شد، دشمني شعر شد
آسمان نغمه‌اش را خواند، مرغ نغمه‌اش را خواند، آب نغمه‌اش را خواند
من هم به خوبي‌ها نگاه كردم و عوض شدم
من به خوبي‌ها نگاه كردم
چرا كه تو خوبي و اين همه اقرار‌هاست. بزرگترين اقرارهاست
من به اقراري‌هايم نگاه كردم
سال بد رفت و من زنده شدم
تو لبخند زدي و من برخاستم
دلم مي‌خواهد خوب باشم
دلم مي‌خواهد تو باشم و براي همين راست مي‌گويم
پس نگاه كن: با من بمون

+   علی مومن‌ لو ; ۱:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۳/٩

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir